خرید بک لینک
سلام بعد از یه مدت که حالم بهتر شده تقریبا برگشتم. ممنونم از دوستهای گل و مهربونم که باهام همدردی کردید و با حرفاتون هم آرومم کردید و هم راهنمایی. سپیده عزیزم، هستی مهربون، دخترک دوست داشتنی، نیلوفر گلم، Reyhane خانم گل و .... تازه من کلن شاید یک سوم حرفای ایشون رو هم ننوشتم، اگه تمام حرف ها رو می گفتم الان مخ همه سوت می کشید خیلی هفته بدی بود واقعا

* مخاطب: آقای همسر

عزیزم، دورت بگردم به خدا دارم از عذاب کاری که کردم می میرم. به خدا قسم به خاطر خودته. کم سختی نکشیدی که حالا با یه چیز ممنوع خرابش کنی. باورت میشه دیگه خودم هم دلم نیومده از اون زولبیا بامیه ها بخورم؟ باورت میشه به ظرفش که نگاه می کنم اشک تو چشمام جمع میشه؟ الهی بمیرم. خدا شاهده سخت ترین کاری بود که تو عمرم انجام دادم و هنوز با یادآوریش بغض می کنم.

پ.ن: ۲ روز پیش که من افطاری خوردم ظرفاشو جمع نکرده بودم هنوز که همسر اومد. من سعی می کنم به خاطر رژیمش جلوش چیزی که می دونم هوس می کنه نخورم. واسه همین هم زولبیا بامیه رو همش قایم می کردم این ور و اون ور که اون شب که رسید دید و چشماش عین بچه کوچولوها برق زد. فهمیدم داره نقشه می کشه واسه اینکه ترتیبشونو بده. منم جلوی تی وی دراز کشیده بودم از بس خورده بودم نمی تونستم پا شم. وقتی بهم گفت نمی خواد بلند شی جمع کنی من هستم!!! فهمیدم نقشه داره آخه همیشه می گه بیا جمع کن ظرفارو. خلاصه منم بلند شدم و یه کمی از ظرفا رو برداشتم رفتم تو آشپزخونه که دیدم ظرف زولبیاها دستشه. اهمیت ندادم که حساس نشه فقط احساس کردم که داره درش باز می شه. برگشتم سمت یخچال در رو باز کردم که پنیر رو بزارم توش که باز احساس کردم دستش رفت سمت دهنش. خدا وکیلی خیلی لحظه سختی بود. دهنش رو هم تنظیم کرده بود که انگار هیچی توش نیست. داشت می رفت سمت پذیرایی که خفتش کردم. منم خیلی جدی گفتم دهنت رو باز کن. با ابرو گفت نهههههههههههه زود رفتم سمتش و با عصبانیت گفتم باز کن ببینم الهی بمیرم طفل معصوم با نا امیدی دهنش رو باز کرد و درش اورد. بزرگترین بامیه موجود رو هم کش رفته بود از این پیچ پیچی ها فقط موندم چطوری تو دهنش جا داده بود که هیچی معلوم نبود خلاصه که در اورد و با نا امیدی رفت و بقیه ظرف ها رو هم جمع نکرد (آقای همسر ورزشکاره و مهر ماه هم مسابقه داره و ۱ ساله یه رژیم سخت غذایی داره و زولبیا بامیه و شیرینی جزو چیزهای خیلی ممنوعه این رژیمه)

ادامه مطلب هم داستان عاشقی منه. و عکسی از عشق جدیدم (رمز همیشگی)

برچسب: نویسنده: امیر تاريخ: 9 / 6 / 1391 ساعت: 12:39

صفحه بندی